شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
مطلب ارسالی از اقای منطقی
تله موش
نويسنده حكايت : ثابت قدم، مطلق
شايد مسائلي كه در نگاه اول، بي ارتباط با يكديگر به نظر مي رسند، به هم مربوط باشند. نگاه عميق و سيستماتيك به مسائل و تفكر دقيق در مورد آنها، ميتواند به مديران كمك كند تا ريشه مسائل و مشكلات را بهتر و درست تر شناسايي كنند و بتوانند راه حل هاي مناسبي براي حل آنها بيابند.به داستان زیر توجه نمائید
شرح حكايت
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بستهاي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه ميرسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آوردهاند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط ميتوانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب ميداني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديدهام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خندهاي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمههاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد ميكردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها ميگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
کشکول بار قلعه
عقل
پیامبر اکرم (ص)
نشانه های عاقل :
1- درمقابل رفتار ادم جاهل بردباری می کند.
2- از بدی و ستم دیگران گذشت می کند .
3- در مقابل ادمهای ضعیف فروتنی می کند .
4- در خوبیها سبقت می گیرد .
5- وقتی می خواهد سخن بگوید اول فکر می کند .
6- عاقل حیا دارد .
7- به انچه نادان راغب است او بی اعتناست .
8- اعتدال و میانه روی دارد و زیاده روی نمی کند.
نشانه های کم عقلی:
1- معصیت کردن
2- تبعیت از هوی و هوی
3- عشق به دنیا
4- همنشینی با ادمها
امام رضا (ع)
نشانه های عاقل :
1- از او امید خیر می رود .
2- شرش به کسی نمی رسد .
3- خیر اندک دیگران را بسیارشمارد .
4- کارهای خوب خودش را کم می شمارد .
5- هرچه حاجت از او بخواهند خسته نشود .
6- از طلب علم خسته نمی شود0
7- فقر درراه خدا برایش شیرین تراز توانگری بدون خداست .
8- خواری در راه خدا را بیشتر دوست دارد .
9-گمنامی را بیشتر از شهرت دوست دارد .
10 هرکسی را ببیند می گوید او ازمن بهتر است و پرهیزگارتر است .
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
۱۹ اسفند
شهید محمد در سال ۱۳۴۱ در روستای طاق دامغان به دنیا امد . او اخرین فرزند شادروان حاج شیخ عباس ربیع زاده و شادروان ام نسا عباس اقایی بود. شهید محمد بعد از اخذ دپپلم فنی برق و اتمام دوره سربازی داوطلبانه به جبهه جنگ اعزام شد و در ۱۹ اسفند ۱۳۶۲ در جزیره مجنون به شهادت رسید و با لباس رزمش به دل خاک سپره شد تا سندی بر غیرت و ایمانش باشد.
پنجشنبه دهم بهمن 1387
اطلاعیه
شنبه یازدهم آبان 1387
ارزش انسانها
این متن توسط جناب آقای محمد محرومی تهیه و ارسال شده است با تشکر از این دوست عزیز:
یك سخنران معروف ، سخنراني خودرا با بالاگرفتن یك 20 دلاری آغازنمود. او از شرکت کنندگان درسمینارپرسید:
کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره؟
دستهاشروع به بالارفتن کرد.
اوگفت:
من می خوام این 20 دلاری روبه یکی ازشمابدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم.سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.پس دوباره پرسید:
کسی هست که هنوزاین اسکناس روبخواد؟
بازدستهابالارفت.
اواینگونه ادامه داد:
خب،اگرمن اینکارروبااسکناس بکنم چی و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خودشروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.سپس آنراکه کثیف ومچاله شده بود برداشت و بازگفت:
هنوزکسی هست که این 20 دلاری روبخواد؟
اماهنوزدست هادرهوابود.
سخنران گفت:
دوستان من،همگی شما یک درس باارزش فراگرفتید.شمابی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید، زیراهیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید.
خیلی از اوقات در زندگیمون، ما بوسیله تصمیمهایی که می گیریم و وقایعی که برا مون پیش میاد،پرتاب،مچاله و به زمین مالیده می شیم. دراین جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم. امامهم نیست که چه اتفاقی افتاده یاخواهدافتاد،به هرحال شماهرگز ارزش خودرا از دست نمی دهید.
تمیزیاکثیف،مچاله یاصاف،بازهم شما ازنظر اونایی که دوستتون دارند ارزش فوق العاده زیادی دارید.
ارزش مابا کارهایی که انجام می دهیم و ان چیزی که هستیم تعیین می شه... نه براساس افرادی که ما می شناسیم و اتفاقاتي كه برايمان مي افتد و ...
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
نظر خوانندگان عزيز : آفتابگردان
ای کاش چند صباحی بر روی تخته سفید معروف محل کارتان برای کسانی که حرکت را آغاز کرده اند می نوشتید:
گرچه کشتی ها در لنگرگاه در امانند ولیکن برای این کار ساخته نشده اند .
شنبه ششم مهر 1387
يادگاری در تخته سفيد
ایا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم ، خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
او با پوزخندی گفت :
آن که زور و زر به دامن داشت، بالا بود
و آ ن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود....
معلم ناله آسا گفت
بچه ها!
در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست....

